تبليغاتX
سلام
تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم ....... یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو
 

حلالم کن دارم میرم

چقدر این لحظه دلگیره

گتاهی گردن ما نیست

همش تقصیر تقدیره

نگام کن لحظه ی رفتن

چه تلخه این هم آغوشی

چه وحشتناکه دل کندن

چقدر سخته فراموشی

 

پر از بغضم  پر از گریه

پر از تلخی و شیرینی

حلالم کن دارم میرم

منا هرگز نمیبینی

حلالم کن اگه دستات

به دستای من عادت کرد

آخه دنیای عاشق کش

به ما دوتا خیانت کرد

کلاف آرزوهاما

چرا هیچکی نمی بافه

برای ما دوتا عاشق

جدایی دور از انصافه

تو بارونی ترین ابری

من از پاییز لبریزم

چه معصومانه می باری

چه مظلومانه میریزم

تمام سهم من از تو

یه حلقس که تو دستامه

تمام سهم تو از من

یه عشق بی سرانجامه

 

|+| نوشته شده توسط آنجل در شنبه 11 اردیبهشت1389  |
 

بازم گریه   بازم غربت

من و بی تو شب حسرت

بازم هم پرسه ی بادم

بازم یاد تو افتادم

بازم نیستی

بازم تنهام

شکسته میشم از غمهام

بازم تلخم

بازم سردم

تورا یک ساله گم کردم...........

|+| نوشته شده توسط آنجل در دوشنبه 9 فروردین1389  |
 

بازم گریه   بازم غربت

من و بی تو شب حسرت

بازم هم پرسه ی بادم

بازم یاد تو افتادم

بازم نیستی

بازم تنهام

شکسته میشم از غمهام

بازم تلخم

بازم سردم

تورا یک ساله گم کردم...........

|+| نوشته شده توسط آنجل در دوشنبه 9 فروردین1389  |
 

باز هوای بارونی

کوچه های خاکستری

باز هوای تو به سرم زده

بی قرار نگاهتم

باز دلم تنگه

لحظه تحویل سال اشک تو چشمام جمع شده بود اما جایی برای فریاد کشیدن نداشتم

خونواده فکر می کنن که با مسافرت و اینور و اونور رفتن حالم عوض میشه

به زور میفرستنم مسافرت

نمیدونن تو مسافرت بیشتر بهت فکر می کنم

 

|+| نوشته شده توسط آنجل در یکشنبه 8 فروردین1389  |
 

من و تو چه سخت به هم رسیدم     چه آسون از هم جدامون کردند

اونا که تورو ازم گرفتند         ندونستند که چیکار کرددند

نمیدونستند که تو  دنیای منی

نمیدونستند که  هر شب توی رویای منی

 

دنیا نذاشت فدات بشم  فدات شم

زمونه نذاشت باهات باشم فدات شم

برو و بدون  بدونه  تو می میرم

خدا نخواست فدای اون چشات شم

|+| نوشته شده توسط آنجل در یکشنبه 25 بهمن1388  |
 


از وقتی رفتی زندگی واسم زندون شد

میخندیدم

شاید کسی متوجه درد توی سینم نشه

گریه هام پشت خنده های مصنوعی مردن

خواستم فراموشت کنم

ولی!!!!!!!!!

ناخود آگاه تو صورت این و اون نگاه میکردم

شاید گمشده ی من باشه     اما هیچ وقت پیدا نشد

 

|+| نوشته شده توسط آنجل در شنبه 10 بهمن1388  |
 

واسه من از تو چی مونده؟

عکس و یه ربان تیره

نمی دونستم که عشقم

یه روزی از اینجا میره

دوتا شمع نیمه سوز  و

عطر تو هنوز می پیچه

به خدا تموم غمهام

پیش غصه ی تو هیچه



دل تنهای منم سر مزارته هنوز

انگاری تو زنده ای اون میمیره هر شب و روز

بعد پر کشیدنت دل منم دیوونه شد

قصری که ساخته بودم برای تو ویرونه شد

|+| نوشته شده توسط آنجل در سه شنبه 24 آذر1388  |
 
خدا ما را براي هم نمي خواست

فقط مي خواست هما فهميده باشيم

بدونيم نيمه ي ما مال ما نيست

فقط خواست نيمه مونا ديده باشيم

تمام لحظه هاي اين تب تلخ

خدا از حسرت ما باخبر بود

خودش ما را براي هم نمي خواست

خودت ديدي دعامون بي اثر بود

 

چه سخته مال هم باشيم و بي هم

ميبينم ميري و ميبيني ميرم

تو وقتي هستي اما دوري از من

نه ميشه زنده باشم نه بميرم

نميگم دلخور از تقديرم  اما

تو ميدوني چقدر دلگيره اين عشق

فقط چون دير بايد ميرسيديم

داره رو دست ما ميميره اين عشق

 

 

تمام لحظه هاي اين تب تلخ

خدا از حسرت ما باخبر بود

خودش ما را براي هم نمي خواست

خودت ديدي دعامون بي اثر بود

|+| نوشته شده توسط آنجل در پنجشنبه 29 مرداد1388  |
 
سلام

يعني دوباره سلام

معذرت ميخام    خيلي دير كردم

راستش نميخواستم ديگه بيام ولي..............

نميدونم چي بگم

اصلا روم نميشه حرفي بزنم

راستش تو اين مدت اتفاقاتي افتاد كه باعث شد ديدم نسبت به دنيا عوض بشه

حالا ديگه من اون آدم خوب و دوست داشتني كه بودم    نيستم

شايد  واسه اينه كه هيچ وقت آدم خوبي نبودم

شايد چيزايي هست كه من حكمتشا نمي دونم

ولي من باختم

بدجوري باختم

با اينكه همه ي تلاشما كردم كه بازنده نباشم

شكست سنگيني خوردم

 

 

 

حالا شدم يه قايق كوچيك تو اقيانوس كه هيچ جزيره اي واسه پهلوگرفتن نداره و

از هر طرفي كه باد مياد حركت مي كنه

حالا منتظر يه موج بلندم كه بزنه و تيكه تيكم كنه

 

 

|+| نوشته شده توسط آنجل در پنجشنبه 22 مرداد1388  |
 
آغوشتا به غیر من        به روی هیچکی وا نکن

منا از این دلخوشیا        آرامشم ، جدا نکن

من برای با تو بودن       پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت         تو بگو ، به هر کجا پر میکشم

منا تو آغوشت بگیر       آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من          تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو         منا به آتیش می کشه

نوازش دستای تو           عادته  ، ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم        دغدغه هاتا جا بذار

به پای عشق من بمون     هیچ کسا جای من نیار

مهر لباتا رو تن و  روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن  به روح و جسم و تن من

|+| نوشته شده توسط آنجل در دوشنبه 18 خرداد1388  |
 دلتنگی ها

گاهی از خیال تو دور می شوم

و گاهی محو شده در خیال تو

گاهی در حضور تو

دل تنگ می شوم

و گاهی

محو دیدن تو می شوم

اما چه چیز آرام میسازد مرا...

در سیاهی لحظه ها

دلتنگی هایم را

دلتنگی هایم را........

|+| نوشته شده توسط آنجل در چهارشنبه 6 خرداد1388  |
 

قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حضورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...
.
با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...
.
.
اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود
.
.
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد
.
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
.
اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي
.
.
و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند.

.

.

خدایا به من قلبی عطا کن تا سنگ نشود تا سخت نشود، کینه ای به خود راه ندهد، تا کسی را از خود نیازارد، تا در خود عشقی واقعی داشته باشد خدایا 

|+| نوشته شده توسط آنجل در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388  |
 
دختری کنجکاو میپرسید:  ایها الناس عشق یعنی چه؟

  دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

  مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

  پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

  رهروی گفت: کوچه ای بن بست

  سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

  در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

  دلبری گفت: شوخی لوسی است

  تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

  مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند

  شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

  عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

  شیخ گفتا: گناه بی بخشش

  واعظی گفت: واژه بی معناست

   زاهدی گفت: طوق شیطان است

  محتسب گفت: منکر عظماست

  قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

  جاهلی گفت: عشق را عشق است

  پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

  رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

  دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست

  چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
   طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!

|+| نوشته شده توسط آنجل در جمعه 11 اردیبهشت1388  |
 

وقتي ميشد دلا به پنجره دوخت

يا ميشد چشما را به جاده فروخت

هيچ كسي سراغ ما را نگرفت

هيچ كسي دلش براي ما نسوخت

غم اومد ثانيه ها را غم گرفت

زندگي هم ما را دست كم گرفت

غم اومد با دستاي خاكستريش

هر چي داشتم همه را ازم گرفت

 

پشت ازدحام  اين ثانيه ها

كه دارن يريز تيك تيك مي كنند

حالا كه عقربه هاي لعنتي

بيخودي ساعتا تحريك مي كنند

حالا كه قلب همه سنگ شده

حالا كه پاي دلت لنگ شده

 

 

رو به آسمون كن و بهش بگو

آي خدا دلم واست تنگ شده

|+| نوشته شده توسط آنجل در یکشنبه 6 اردیبهشت1388  |
 
|+| نوشته شده توسط آنجل در دوشنبه 31 فروردین1388  |
 
 
بالا